عذابم می دهد...
عذابم می دهد دوری تو
وزنجیرنبودنت به تنم پیله بسته است
وقتی باتنهای خود
احساس می کنم تونیستی....
وقتی نگاهی نیست در این کوچه ها واحساسی که من
رادعوت کند به عشق
وقتی انسانها امیدشان رایاس بلعیده است
وجودام که به دنیاباتنهایی پیوندخورده است
وقتی احساسی نیست دلی نیست
که باآن لبخند رابه ایستا هدیه کنم...
عذابم می دهد وقتی صدایی نیست
که با صدایش به شکرگذاربودن هایی باشم
که بابودنشان بودنم را حس کنم
وقتی همسفری نیست که با اواشک بریزم وارام شوم
وابرهای تیره برآسمان دلم سیه انداخته است
وهیچ قطره بارانی نیست
بردل من ببارد
وستاره های بر عشق شده و
هیچ نوری برای عشق ورزیدن نیست
عذابم می دهدوقتی
جان میدهم به دوری دلواپسی وبه دست های مهربانت
احساس می کنم شب ها یا اشک هایم می سوزنم
جان می دهم وروی سجاده ای که تودرروز تولدم برایه هدیه دادی
وقتی گل های نرگس باغچه احساسم پژمرده می شوند وبازمین همراه می شود
وهیچ هم آغوشی نیست
که مرابه آغوش بگیرد آرام بشوم
وقتی درهای امیدبرروی دلو بسته است
وتنهایی اشک های چشم هایم رابرگونه هایم سرآزیر می کند
عذابم می دهدوقتی
فرصتی نشود به توکه تمام هستی او هستی بگوییم
"دوستت دارم"
ثانیه هامی گذرند بی تو که من عذاب میکشم
به وجود پاکت...
آه...ای وجود من....باعذابی که کشیده ام...
"دوستت دادم"
شاعر:هوش سیاه(حمید)
برچسب:
نویسنده: کوروش باقریان